با سلامها و درودهای بسیار و با آرزوی سلامتی و تندرستی و موفقیت برای دوستان و عزیزان نازنینم.
شدم آنقدر گرفتار و پریشان که نگو
چه بگویم، شدم آواره و حیران که نگو
به شب و روز سیاهم نگرم ، چون بگذشت
دارم اندر تن و جان درد فراوان که نگو
به فنا رفت و تبه شد همه، سرمایه ی من
آفت افتاد به گلزار بهاران که نگو
سینه لبریز شد از آتش غمهای نهان
خانه ی عمر من آن سان شده ویران که نگو
چه شد آن محرم رازی که بگویم غم دل
میزند شعله به هستی، غم پنهان که نگو
سوت و کور است و غم آلود و سکوت و خفقان
شده این خانه و کاشانه چو زندان که نگو
صورت و چشم ولب دشمن دیرینه ی من
به من و روز سیاهم شده خندان که نگو
روزگار یست که آشفته و بی خویشتنم
همچو دیوانه ز خود بیخود و گریان که نگو
از غم و دردو پریشانی ( محمود) کنون
بسکه دلخونم و آشفته و نالان که نگو
باتشکر و سپاس فراوان از توجه و نظراتی که لطف میفرمایید.
ما را در سایت ادبیات و موسیقی و هنر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23