یک آسمان غم
من امشب دردمندم ، عاشقم ، دیوانه خواهم شد
پریشانم، رفیق و همدم پیمانه خواهم شد
درون سینه طوفانی ، نه خورشیدی ، نه مهتابی
چه میسوزم ، برای سوختن پروانه خواهم شد
فضای جسم و جانم را گرفته ابر دلتنگی
من امشب ساکن تنهای این غمخانه خواهم شد
ز بام آسمان اندوه و غم بر خانه می ریزد
دگر با شادی و شوق و شعف ، خصمانه خواهم شد
به هر جا چشم میدوزم ، همه گلهای پژمرده
برو ای باغبان ، دیگر ترا بیگانه خواهم شد
عجب سوزیست جانفرسا زمین یخ بسته از سرما
در این سرما اسیر مستی و میخانه خواهم شد
همه گنجشکها مردند و میرقصند زاغ و بوم
کبوتر ها اسیر باز و من در لانه ، خواهم شد
نه ساغر ماندومیخانه ، نه گل ماند و نه پروانه
بجای می ، ز خوناب جگر مستانه خواهم شد
شب و روز سیاهم را چو در آئینه می بینم
خدا یا سخت دلگیرم ، زغم دیوانه خواهم شد
نه جان ماند و نه جانانه ، نه عاقل ماند و فرزانه
به بزم بی دلان ( محمود) ، من افسانه خواهم شد
محمود انصاری کلیبری(محمود)
با سپاس فراوان از توجه شما خوبان ، منتظر نظرات شما هستم
همواره دلتان شاد و لبتان خندان باد.
ما را در سایت ادبیات و موسیقی و هنر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 151