ستیز
خواهم که از سر ، وا کنم ، هر عاقل و فرزانه را
بر نهر جاری افکنم ، هر قصه و افسانه را
تا دل نگردد گِرد آن ، یاری که سنگین دل بُوَد
زنجیر دیگر مینهم ، پای دل دیوانه را
هر روز غوغا میکنم ، از جور آن پیمان شکن
هر شب به آتش میکشم ، اینسان دل جانانه را
دیوانه ام ، دیوانه ام ، از عشق میسوزد تنم
گر میزنم از درد و غم ، هرشب درِ میخانه را
شاید که تسکینی شود، هر لحظه هر دم هر زمان
از درد هجر جانگزا ، سر میکشم پیمانه را
آتش به دل افروختی ، روح و روانم سوختی
( محمود) ، گیرد آهِ تو ، آن یار چون بیگانه را
محمود انصاری کلیبری( محمود)
با تشکرها و سپاسها از لطف و توجه شما عزیزانم.. دوستتون دارم
ما را در سایت ادبیات و موسیقی و هنر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 142